خرید بک لینک
توی این چهار روز که از تولد امسالم گذشته هرروز داره اتفاقات متفاوتی می افته و کرک و پرم می ریزه.امروز یه آقای 26 ساله اومد گفت من یه مهر میخوامرییسمون مشغول گرفتن سفارشش شدنگاهی کردم و رفتم جلورفتم روبروش، نگاه کرد و تو همون لحظه اول گفت عه فلانی هستی؟ شروع کردیم به سلام علیک با صدای خستهرییسمون رفت به یه کاری برسه و برگردهبرگشت به ادامه سفارش برسه، معرفی کردم: آقای ب هستن استادمگفت: به به و از اینجور حرفا و قیمتا رو کشید پاییناستاد گفت: عه اینجوریه؟ پس من بازم میخوام

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

صبح شیر با کیک یا شیرکاکائو می خورممیرم سر کار دو سه لیوان چای شیرین می خورممیام خونه هات چاکلت شیرین درست می کنم می خورمبعد شربت درست می کنم می خورمعصر اگه با دوچرخه برم سر کار شیر طعم دار با کیک می خورمموقع عصرونه دو سه لیوان چای شیرین می خورمتو روزای گرم الف بستنی می گیره بستنی شیرین می خورممیام خونه تو راه یه چیز شیرین می خورمجمعه ها نوشابه می خورمهر بار میرم لبنیاتی میخوام کنجد عسلی یا حلوا شکری بخرممیرم سوپری یه آشغال شیرین می خرم نرسیده به خونه می خورماین حجم از شیرینی خوردن ترسناکهچند روزی هم هست که متوجه این وضعیت تغذیم شدم ولی سختهشیرینی می بینم نمیتونم مقاومت کنمباید بش حمله کنمتنها حرکتی که زدم خریدن پودر شربته که نمیدونم بهتر از شکره یا بدتر

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

امروز یخورده تو حال عادی نبود،بیشتر از هرروز بم آب می پاشیدرییس بیرون پی کار دیگه یی بود و سر من خلوت، راه حمله من باز بود و راه فرار الف بستهگفتم الان بهترین فرصته (به حداقل چهار دلیل)خیس شدن که عادیه شانس و محاسباتمو امتحان می کنمدویدم طرفش، آب پاشو از دستش کشیدمدوید که فرار کنهپشت یه در چوبی بود و خیلی دقیق نمی دیدم کجا میرهصدای چندتا ضربه شیدم و الف که ناله می کردبا خنده گفتم: چیکار می کنی؟ نکُش خودتورفت به یه کاری برسهبعد از چند لحظه توی آینه دیدم پشت در چوبی خم شده داره شکافش بم نگاه می کنهبه چشماش کردم، از پشت در دوید بیاد آب پاشو بگیره ولی تو بغلم نگهش داشتم و به سمت اون یکی سیستم فرار کردمناامیدانه رفت به کارش برسه، منم مشغول طرحی که داشتم می زدم شدمبعد از چند دقیقه دیدم از پشت سرم حمله کرده و بالای سرمهدستمو بردم پایین، آب پاشو برداشتم، سریع کشیدمش بالا و به حرکتم ادامه دادم تا نوکش به پشت سرم برسه و وقتی دستم متوقف شد شلیک کردمیهویی الف -اگه اشتباه نکنم- گفت: لعنت بت میمبرگشتم دیدم آبو ریختم همون جایی که نباید خیس دیده شهلبخند پیروزمندانه ای زدم و مبارزه تموم شدپی نوشت: یاد شرلوک و مایکرافت افتادمبجای همه قبلیا نقطه.

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 12:40

صفحه بندی